برای تو وخویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان ببینند...
گوش
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو وخویش
روحی که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که با صداقت خود ،
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد و بگذارد
از آن چیز که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم...
پینوشت : این روزها همش تجربه می کنم همه چیزهایی که منتظرشون هستیم زمانی به سراغمان می آیند که دیگر انتظارشان را نمی کشیم ، یعنی وقتی دیگر آنقدرها مشتاق و منتظر نیستیم می رسند، حتی یک فنجان چای داغ ! و این انتظار را تلخ می کند...نکند دیگر نباید منتظر بمانم ؟!
... پيام هاي ديگران() link ٩:۳٦ ق.ظ - دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸ - بهار
گاه آرزو میکنم،
میتوانستی چند صباحی چون من باشی...
بیندیشی آن چیز که من میاندیشم؛
ببینی آنچه من میبینم؛
احساس کنی آن گونه که من احساس میکنم؛
دریایی آشفتگی، ترس، تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس میکنم،
همه را یکباره و با هم.
اگر میتوانستی حتی برای لحظهای در ذهن من زندگی کنی؛
میتوانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیتهاست،
و عجیب آن که اغلب به تو میاندیشم.
میدیدی که چه شادی را به من ارزانی داشتهای.
میدیدی که تا کجا شادمانم که میتوانم لبخند بزنم،
بخندم، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان.
این همه را از تو دارم.
اگر میتوانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی
میدیدی آن سپاس و تحسین را.
تحسین نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که بذل میکنی تا من این باشم.
و خواهی دید که تا چند،
این همه را حرمت میدارم.
اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا میدارد،
تمام آن عشقی است که به تو دارم.
و آن گاه که این را احساس کردی،
همیشه بیادش خواهی داشت.
درک خواهی کرد ،
که گر چه پیوسته نمیتوانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم،
اما همواره در وجود من میجوشد و زنده است.
تریسی ا. گیبز
... پيام هاي ديگران() link ٧:۳٩ ق.ظ - دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸ - بهار
مینویسم تا بدانی
وقتی آمدی پاییز بود
با آمدنت پاییز را بهار کردی
زندگی احساس من نه پاییز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاییز بیاید و ماندگار شود
نگذار زمستان بیاید و بهار گریزان شود و باز هم پاییز بماند...
تو را به دل بهاریت قسم
بمان و فصل ها را بهم نریز...
پینوشت : 1- همیشه هر شعر یا متنی که ازش لذت ببرم و یه حس آبی بهم بده رو اینجا
می نویسم و اگه منبعش رو هم بدونم حتما ذکر می کنم. که اینبار هم متاسفانه نمی دونستم
2- زمستان فصل من نیست،تو می دانی من دختر بهارم ...
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۳٧ ق.ظ - سهشنبه ۱ دی ،۱۳۸۸ - بهار
شعری از پابلو نرودا
با ترجمه ی احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. ،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
پی نوشت : خیلی وقته که تو دفتر کوچک خاطراتم چیزی نمی نویسم نکنه به آرامی مردنم رو با ننوشتن آغاز کنم...نمی دونم کی جرأت می کنم دست به نوشتن واقعی بزنم چیزی که مطمئنم استعداد و علاقه اش رو دارم. نمی دونم با اینهمه علاقه به ادبیات چجوری از مهندسی کامپیوتر وشبکه سردرآوردم فقط می دونم که هنوز هم با خواندن ونوشتن آرامش می گیریم... به سرم زده بیخیال ارشد بشم و برم به جای اینهمه خرت و پرتی که واسه خودم میخرم سری کامل کتاب های فروغ و نامه هاش رو بخرم...
... پيام هاي ديگران() link ٦:٤٩ ب.ظ - جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ - بهار
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی
و امیدوام اگر جوانی که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
پینوشت : انتخاب شده از سایت ویولت عزیز
... پيام هاي ديگران() link ٩:٢٠ ب.ظ - جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸ - بهار
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود ،
گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود ...
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست ،
گاهی نگفته قرعه بنام تو می شود ....
گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست ،
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
مهم نیست بر که ای کوچک هستی یا دریایی بزرگ...
زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست ...!
... پيام هاي ديگران() link ٦:٤٦ ب.ظ - جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۸ - بهار
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فریادِ خطر شو
اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، اى سینه سپر شو
خاکِ پدران است که دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده ىِ حوصله بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهکان را بدرانى
چون شیر درین بیشه سراپاى،جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزاى، که وقت است
در یک نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ایران کهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو
(فریدون مشیری)
پینوشت : با تشکر از جناب آقای کاویانی که لینک این اثر بسیار زیبا رو با صدای استاد شهرام ناظری در وبلاگشون قرار دادند
.
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۱٧ ب.ظ - چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۸ - بهار
گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدر هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
(زهرا رهنورد)
پی نوشت : شعرهای طنز سیاسی جالبی رو تو این وبلاگ می تونید بخونین!
...
جز "فارس" و "رجا" و "ایرنا" و "انصار هر سایت "خبرگزار" فیلتر شده است!
غوغاست ز فیلترینگ برپا در "وب" انگار که روزگار فیلتر شده است!
...
... پيام هاي ديگران() link ٩:۳۸ ب.ظ - جمعه ۱٩ تیر ،۱۳۸۸ - بهار
از بخش کامنت پست 16 تیر آنی
یکی به خاطر وطن، می رفت توی میدون مین،
یکی سر یه ملتو، کلاه می ذاشت به اسم دین،
یکی می رفت تو جبهه و جوون جوون شهید میشد،
یکی با بیت المال می رفت، یک شبه ناپدید میشد،
چی فکر می کردیم و چی شد... اون همه رفتن که حالا،
بعضی خدایی بکنن، مردم ولی حقشونو، برن گدایی بکنن
به قول آنی :
آن آرامشی را که یزدگرد هم نمی توانست، ریزگرد توانست در ایران
برقرار سازد!
بکش این خیال را ، ما شادی درو نخواهیم کرد...بار نمی دهد این زمین، می بلعد...
پینوشت :
... پيام هاي ديگران() link ٦:۱٤ ب.ظ - چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۸ - بهار

